X
تبلیغات
رایتل
عروس مرده

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

 

من و "اون" با هم زندگی می کنیم.

یه روز شیطان رجیم اومد تو خونه ی من. "اون" و بغل کرده بود و می بوسید. و بعد به من یه چشمک زد.

حالا "اون" خدا رو بیرون کرده.

من دوست دارم از این جا برم بیرون. برم دنبال خدا. اما خودم رو هم گم کردم. وحشتناکه

این جا خوبه. من به این جا عادت کردم. به دیوارهاش. به پنجره هایی که با دیوارها هیچ فرقی نمی کنن! به بریدن دستم عادت کردم. به سوزوندن دستام. به همه چی عادت کردم. حتی به اسم غذا! غذا! غذا!

اما..........

خدا!

خدا!

خدا...

هیچی برام باورکردنی تر از این نیست که "اون" هیچ وقت نمی تونه خدا رو به این جا برگردونه.

تو این خونه هر روز ... هر شب... یه کسی هست

یه کسی که من خودم دیدم "اون" و بغل کرده بود و می بوسید...

شب بخیر

عروس مرده داره دنبال یه کسی می گرده