X
تبلیغات
رایتل
عروس مرده

چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1387
حالا.. من.. رسیده ام.. به این جا

چقدر این دفعه فرق می کنه. چقدر این دفعه دلم می خواد کسی که بهش می گن هم خونه ای (!) این جا نیاد. من و نخونه. من و نشنوه

چه جوری می تونم احساسمو توی این صفحه بنویسم وقتی که حتی خودم هم نمی دونم اون چیه. هم خونه ای که دیگه دوسش ندارم اما خیلی دوسش دارم. هم خونه ای که می خوام به اندازه ی یه دریا از من دور بشه اما نمی خوام دور بشه

نمی دونم چه جوری باید بگم که : ((دیگه دوسش ندارم اما دوسش دارم ))یعنی چی

خدای من

دارم شنا می کنم. توی این دریای عمیق نفرت که توش فرو رفتم و می دونم بیرون اومدنی در کارنیست.

نفرت از دیوارهای دور و برم. از آدم های تو خیابون. از نگاه ها.. از صداها

حالا.. تو که بهت می گن هم خونه ای. تو نمی دونی که خاطرات بد من از تو موندنی ترن. تو نمی دونی که من و اذیت کردی. از همون روزی که مردی از یکشنبه بودی و تو نمی دونی که من چقد دوست داشتم

حالا... حالا... حالا... دعا می کنم که دیگه این جا نیای

تو دیگه بخشیده نمی شی. برای خودت دعا کن

و من حالا دارم از دست دادن همه چیزمو می بینم. من دارم از دست می دم و تو داری به دست می یاری. این ها شاید قانون زندگی باشه. اما یه قانون سگی دیگه ست کنار بقیه ی چیزهای سگی

درسته که من از نظر تو یه دیوونه م. واقعا تو راس گفتی. به قول تو آدم سالم که این جوری نمی کنه

اما این و باید بدونی... که من از آدم های سالمی که تو داری متنفرم. از لبخندی که روی لبشونه متنفرم. و باید بدونی که تو من و درک نکردی چون هیچ کس دیگه هم نکرد. اما من تو رو درک نکردم چون همه ی آدم های سالمی که داری و همه ی عروسک کوکی های تو درکت می کنن. چون تو آدم درک نشدنی ای نیستی

هم خونه ای عزیزم. تو حتی نمی دونی که من به کجا رسیدم. و هیچ وقت هم نخواستی که نجاتم بدی. چون من هیچ وقت اهمیتی نداشتم. فقط این مهم بود که اعصاب تو رو خورد نکنم. فقط همین بود که برای تو اهمیت داشت

 تو حتی نمی دونی که من به کجا رسیدم...............

که دیگه حتی از شنیدن صدای قهقهه ی تو هم بدم می یاد

تو هم شبیه همون هایی. همونایی که هر روز صبح و شب توی مترو می شینن کنار من  روی صندلی و همین طور که دارن خودشون و رنگ می کنن صدای قهقهه شون توی سرم ناخن می کشه.

تو هم شبیه همون ها شدی

دوس دارم مال همون ها باشی


قرار بود این نوشته به خاطر جلوگیری از به قتل رسیدن من توسط یک  هم خونه ای برداشته بشه اما این اتفاق نیفتاد به دو دلیل:

۱) دیگه دیر شده

۲)ترجیح می دم به قتل برسم

چون هم طویله ای من اون یک درصد احتمالی که برای نجات من بود رو هم دیشب به طرز وحشیانه ای از بین برد

پایان