X
تبلیغات
رایتل
عروس مرده

چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1387

من اسیر شدم. اسیر تکرار روزهام. اسیر خودم.

اسیر این لحظه ها که دارن می گذرن و من نتونستم که بهشون برسم

من یه عروسک پلاستیکی داغونم. که از غذا درست کردن بدش می یاد.  از تنهاییش بدش می یاد. یه عروسک پلاستیکی داغون که خودش هم می دونه باید بندازنش دور . چرا که اون توی سطل آشغال سر کوچه شون خیلی راحته

یه عروسک پلاستیکی داغون که صاحبش و دوس داره. که صاحبش هم اون و دوس داره

من دارم توی توهمات تاریک خودم آب می شم. دارم توی آتیش خودم آب می شم.

یه عروسک پلاستیکی داغون که با خودکار خط خطیش کردن و یه کسی چشماشو از کاسه در آورده

بعد یه تور سفید انداختن روی سرش و از اون به بعد بهش گفتن عروس

حالا دیگه گذشته. دیگه عروسی در کار نیست. حتی تور سفیدی. حالا دیگه من یه آدمم . یه آدم معمولی مثل بقیه. دارم همون جوری زندگی می کنم که زن های چهل ساله زنده ن

می دونم که یه روز قیچی رو می گیرم دستم و همه ی چیزهای سیاهی که رو سرم دراومدن رو از بیخ می برم. تا شاید خودمو تحقیر کنم

تا شاید دلم خنک شه. شاید این آتیش تنهایی خاموش بشه. شاید من یه کس دیگه ای بشم

من در همین لحظه همین جا می خوام اعلام کنم که من از امشب می خوام تصمیم بگیرم که خدای خودم رو پیدا کنم.

می خوام برای لحظه ی مرگم تلاش کنم و آرزو کنم...آرزو کنم ... آرزو کنم................

اما خدای من اراده ای که گم کرده بودم رو به من برمی گردونه؟؟؟

...