X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین
عروس مرده

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

یکی انگار توی سرم نه نه ننننننننه داد نمی زنه. یکی تو سرم داد نمی زنه. یکی تو سرم داره گریه می کنه

نمی دونم الان چرا این جوری ام

نمی دونم چرا الان ساعت ده و پنجاه و سه دقیقه ی جمعه ی نمی دونم چندم این جا نشستم و دارم برای شما چرت و پرت می گم و گناه حروم کردن وقت شما رو به گناه های دیگه م اضافه می کنم

نمی دونم چرا الان این جا نشستم و دارم دور از چشم هم خونه م می نویسم.

اون دوس نداره که من ناراحت باشم

من دوس ندارم اون بفهمه که من ناراحتم.

اون ناراحتی رو دوس نداره

اما من دوس دارم

من به ناراحتی عادت کردم

باهاش بزرگ شدم

 

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

 

از بچگی ... درست از وقتی که خیلی خیلی کوچیک بودم همیشه فکر می کردم من یه روز آدم خوبی می شم. فکر می کردم می رم به بهشت. فکر می کردم هیچ وقت به جهنم نمی رسم. فکر می کردم. فکر!! 

خدای من

ابلیس شاید از این که از خونه بیرونش کردیم عصبانیه. شاید کینه به دل گرفته و می خواد با من بازی کنه. شاید می خواد زمینم بزنه تا بخنده. تا بهم ثابت کنه من هیچ کسی نیستم. که نیستم. نیستم.

خدای من

چرا همه به دروغ این همه سال به من گفتن معصوم؟ وقتی که  من شایسته ی بدترین مجازات هام. شایسته ی اینم که تو  من و به اسبی ببندی و سراسر عمرم روی زمین داغ بکشی و بخندی

من شایسته ی همه چیزم

من شنیدم.. که توهستی... و دست تنهایی رو که دنبال چیزی از تو می گرده رو می بینی...

اما نه دست کسی که کوتاه شده. دستی که ابلیس رجیم با قشنگی های کثیفش اون و کوتاه کرده.

خدای من

قلبم رو ببین ... این لکه های سیاه رو کدوم نوری می تونه از بین ببره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من تنهام. و ناامیدی همین بزرگترین گناه را قبول می کنم

من از خودم ناامید شدم اما از تو...............نه

رو پیشونیم بزرگ نوشته : نامعصوم

خودت پاکش کن ، خاکش کن

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

عروس مرده یه شب بلند شد. رفت یه گوشه نشست و گریه کرد.

بعد از اون شب تا حالا ابلیس توی کمد خونه ی اون نشسته و بلند بلند می خنده. چون می دونه که کلید این کمد دست  ((اونه)). اما عروس مرده دیگه در کمد رو باز نمی کنه.

عروس مرده خدا رو پیدا کرد. همین جا بود. همین حوالی این اتاق. اما توی این کامپیوتر نبود. نه .. اصلا.

عروس مرده نمی خواد ((اون)) و مجبور به هیچ چیزی کنه. عروس مرده خدای خودش رو پیدا کرده . عروس مرده باید زندگی مسالمت آمیزی رو با ابلیس شروع کنه.

عروس مرده یه خونه داره و یه خدا. و دیگه هیچ وقت نمی خواد به طرف کمد بره...

 

 

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

عروس مرده باید یه عروسک کوکی باشه. چون عروسک کوکی ها رو همه دوست دارن.

خونه ی ما پر از عروسک کوکیه. نه اصلا خونه ی ما خونه ی عروسک کوکی هاست.

فقط یه عروس مرده هست که خودشو پیچیده دور یه چادر برزنتی و خفه شده و مرده

اون عروسک کوکی نیست. تو صورتش فقط یه دونه رنگه. واسه همین خفه شده و مرده

عروس مرده با "اون" زندگی می کنه. عروس مرده الان داشت به این فکر می کرد که چقدر "اون" و دوست داره. خیلی خیلی خیلی.

"اون" دوست نداره عروس مرده یه عروسک کوکی باشه.

"اون" دوست داره فقط بقیه عروسک کوکی باشن.

"اون "دوست داره این جا خونه ی عروسک کوکی ها باشه.

شب بخیر...

عروس مرده از عروسک کوکی ها متنفره

عروس مرده از خونه ی عروسک کوکی ها هم متنفره

 

 

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

من و ((اون)) با هم زندگی می کنیم.

حالا من نشستم پشت این کامپیوتر و نمی دونم چی دارم می نویسم. این کامپیوتر بوی گند و کثافت می ده. درست مثل یه گور تنگ و تاریک که با ابلیس محشورت کرده باشن

تازه فهمیدم که ابلیس خیلی قشنگه. واسه همینه که ((اون)) این قدر دوسش داره. واسه همینه که من این قدر مجبورم که دوسش داشته باشم

دیشب خواب دیدم

که ((اون)) داره فیلم می بینه. فیلم یه زن لخت که داره نماز می خونه

شب بخیر

عروس مرده ابلیس و دوست نداره اما مجبوره که بگه دوسش دارم.

 

 

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

 

هیچ کس نمی تونه زیباتر از یه عروس مرده باشه. عروسی که دامادش زنده است. زنده و سرحال. انکار نه انگار که ...

عروس مرده ای که می تونه بنویسه و چرت و پرت بگه.

می تونه گریه کنه یا حتی این که بخنده!

عروس مرده ای که امتحان داره. عروس مرده ای که می تونه خودش و از دست نمایشنامه های بهرام بیضایی به کشتن بده

عروس مرده ای که شب می تونه خواب ببینه محمود دولت آبادی داره به ریختش می خنده. اصلا چرا اون؟ چرا خواب نبینه که ابن جوزی از قرن کوفت و زهرمار اومده و کنار اون خوابیده؟؟؟

اه ولش کن. اصلا چرا اینا؟

عروس مرده ای که ابلیس داره توی خونه ش زندگی می کنه. عروس مرده ای که فکر می کرد دامادش یه کس دیگه س . عروس مرده ای که فکر نمی کرد دامادش یه مهمون ناخونده با خودش می یاره. عروس مرده ای که به ابلیس فکر نمی کرد

شیطان رجیم برای همیشه توی این اتاق موندنی شده. این و خودش امروز گفت. با نگاهش

عروس مرده ای که خدا رو ازش گرفتن و بهش گفتن مبارک باشه!

شب بخیر

این جا ...

عروس مرده داره از خوشی می میره!

 

 

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

 

من و "اون" با هم زندگی می کنیم.

یه روز شیطان رجیم اومد تو خونه ی من. "اون" و بغل کرده بود و می بوسید. و بعد به من یه چشمک زد.

حالا "اون" خدا رو بیرون کرده.

من دوست دارم از این جا برم بیرون. برم دنبال خدا. اما خودم رو هم گم کردم. وحشتناکه

این جا خوبه. من به این جا عادت کردم. به دیوارهاش. به پنجره هایی که با دیوارها هیچ فرقی نمی کنن! به بریدن دستم عادت کردم. به سوزوندن دستام. به همه چی عادت کردم. حتی به اسم غذا! غذا! غذا!

اما..........

خدا!

خدا!

خدا...

هیچی برام باورکردنی تر از این نیست که "اون" هیچ وقت نمی تونه خدا رو به این جا برگردونه.

تو این خونه هر روز ... هر شب... یه کسی هست

یه کسی که من خودم دیدم "اون" و بغل کرده بود و می بوسید...

شب بخیر

عروس مرده داره دنبال یه کسی می گرده

 

 

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

 

عروس مرده بعضی وقتا خیلی خطرناک می شه

اصلا وقتی خدا می ره همه چیز خطرناک می شه

کسی هست؟

کسی هست که پیشنهادی برای پاک کردن این عکس داشته باشه؟

عروس مرده داره می خنده و حالش خوبه. اما حالش خوبه؟؟؟ خدا که بره یعنی حالش خوبه؟ اصلا مگه همچین چیزی امکان داره؟

تو سر عروس مرده آرزوهاش دارن گریه می کنن. اونم با صدای بلند

اما همخونه ی عروس مرده اگه نبود شاید دیگه آرزویی هم نبود.

عروس مرده نمی دونه چرا روزاش دارن می گذرن. صبح تا شب. فقط برای پختن غذا و خوردن غذا

عروس مرده نمی دونه چرا دیگه عروس نیست

شاید چون آرزوهاش دارن توی سرش گریه می کنن. اما هم خونه ی عروس مرده می گه که اون هنوز هم یه عروسه

اما عروس مرده هنوز هم نمی دونه که غیر غذا ... غذا.. غذا...

دیگه چه چیزی می تونه باشه؟؟؟

عروس مرده از هم خونه ی عزیزش می ترسه

عروس مرده چند شبه خواب کسی رو که نباید ببینه می بینه. عروس مرده دلش می خواد بد باشه

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

باورم نمی شد

باورتون نمی شه

این چند روز من کجا بودم؟ پیش کی بودم؟ وای که باورتون نمی شه پیش کی.

هم خونه ی عزیزم که الان پیشم نیستی و تا چند دقیقه ی دیگه می یای. کاش اصلا هیچ وقت نمی رفتی که بخوای بیای

من تاریکم

کی من و تاریک کرد

کی می تونه کاری کنه باورم بشه فردا باید روزه بگیرم

آخه من که اسمم و انداخته بودم دور چه جوری..............................

دیگه هیچی خوشحالم نمی کنه. چون دیگه خدا من و دوس نداره

عروس مرده این دفعه دیگه واقعا مرده

این جا کسی هست که برای نجات من از خودم دعا کنه؟

این ج....ااااااااااا  کسسسسسسسسسی ه س ت ؟

توی این خیابون متروکه.........................................................

توی این تنهایی ای که خودم برای خودم درست کردم

آره واقعا کسی هست که وجود خارجی داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهای تویی که الان می یای خونه. می یای پیش من. پس کی می یای؟

ساعت داره هشت می شه و من منتظرم منتظرم منتظرم

که شاید عروس مرده دیگه نمیره

اما تو هیچ وقت نمی فهمی که عروس مرده چه جوری می میره. چون وقتی تو هستی زنده ست. چون تو هستی

تو

تو

تو

تو

هستی

هستی

هستی

وجود داری

وجود

وجود خارجی

دااااااااااااااااارررررررررررررررررر

ی

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387


کی گفته بود که خوش می گذره. نه نگذشت. شایدم گذشت. اما برگشتنی همه چیزو از بین برد. همه چیزو


حالا سرم درد می کنه و هر وقت اعصابم بهم می ریزه دلم درد می گیره. خونه که رسیدم در یخچال و کوبوندم و قابلمه رو به جای این که بذارم تو ظرف شویی پرت کردم. کوبوندم. آره ... کوبوندم ولی خالی نشدم


دیگه باید چی کار کنم؟؟؟


من سوار اتوبوس ابلیس شده بودم. با "اون". بدون این که بدونم. اصلا بدون این که فکرشم بکنم.


شب قبلش شام ماهی حرام خوردم بدون هیچ قدرت انتخابی و اون بوی لجن می داد. مزه ی زهر و شاید این تقاص اون شب بود


تو اتوبوس ابلیس مرد کنارمون و دیدم که با دهن باز و لب و لوچه ی آویزون محو دخترایی شده بود که روسریشون و در آورده بودن و موهاشون و درست می کردن. یا خوابیده بودن و خیلی چیزا برای دیدن داشتند و زن معصوم و مظلومش و احمقش رو دیدم که داشت به صورت بچه ش نگه می کرد و من تو دلم سرش داد زدم "احمق"!


اتوبوس ابلیس پر از عروسک کوکی بود و پر از دهن باز و لب و لوچه ی آویزون


تو اتوبوس ابلیس راننده رو دیدم که صدای ابلیس رو از تو بلندگو برای همه ی مردم پخش می کرد و می خندید. راننده رو دیدم که داشت با ابلیس حرف می زد. حرف می زد و می خندید.


تو اتوبوس ابلیس ساعت ها از پشت صدای دخترانه ی ابلیس می اومد. که پارتی علیرضا این جوری بود و دوست پسر فلانی این جوری بود و از همون ابلیس پشت سرم شنیدم که شب های احیای امام زاده طاهر خیلی حال می ده و من نفهمیدم این حال تا چه حد برای اون شبیه حالی بوده که تو پارتی علیرضا می کرده


و "اون" خواب بود. راحت راحت و من صدای اره توی گوشم نمی ذاشت که نفس بکشم.


سنگینی قبر رو روی پیشونیم حس می کردم.


فقط می خواستم برسم. برسم که چی نمی دونم. اما فقط همین که برسم کافی بود.


حالا از دیروز عصر تا حالا خیلی گذشته اما من هنوز احساس انفجار عجیبی رو توی سرم حس می کنم.


نماز صبحمو نخوندم و انگار ابلیس دوبار پاشو توی این خونه باز کرده. هر چند که "اون" ابلیس رو تقریبا از توی کمد بیرون کرد اما انگار هنوز هم صدای خنده هاش می یاد. درسته که صداش خیلی کم شده اما هنوز هم می شه شنید. می شه بوی اون رو فهمید و حس کرد. شاید این کامپیوتر. آره این کامپیوتر هنوز هم بوی گند ابلیس رو می ده


برای نجات خودم دعا می کنم. برای نجات خودم ، "اون " و همه ی انسان ها


اما کِی؟


سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

 

یک سال گذشت

از روزی که تو برای همیشه برای من شدی.

حالا دیگه توی این خونه همیشه یه لبخند مهربون هست. همیشه یه کسی هست که من و از زندان تاریک تو سرم نجات می ده

همه گفتن عادی می شه. گفتن تکراری می شه

پس چرا نشد؟ نمی دونم

اما می دونم که تو بهترین چیزی هستی که می شه از صبح تا شب انتظارش و کشید

کسی که این پست رو می نویسه یک عروس زنده است!

Happy Wedding

 

چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1387

 

 

از این جا فرار کنین

چون من در حال انفجارم و مطمئن باشید که بعد از این انفجار هیچ کس از ترکش های اون در امان نمی مونه

فرار کنین

چون من می خوام که فرار کنین

چون من می خوام که کسی نباشه

چون از اولشم کسی نبود

جمعه ها زشته

جمعه ها نفرت انگیزه

دنیای قشنگ شما برای من نفرت انگیزه. آدمای خوب و قشنگ و کوفت و زهرمار شما برای من نفرت انگیزن

من آرزوی هیچ چیز قشنگی رو ندارم

من منتظر یک انفجارم

همین حالا این وبلاگ و ببند و برو سراغ وبلاگ های دیگه . یا اصلا برو هر کار لذت بخشی که دوس داری انجام بده. اما از یه انفجار نفرت انگیز فرار کن

چون این واسه تویی که تا حالا انفجار یه آدم خوشبخت رو ندیدی لازمه!

چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1387

من اسیر شدم. اسیر تکرار روزهام. اسیر خودم.

اسیر این لحظه ها که دارن می گذرن و من نتونستم که بهشون برسم

من یه عروسک پلاستیکی داغونم. که از غذا درست کردن بدش می یاد.  از تنهاییش بدش می یاد. یه عروسک پلاستیکی داغون که خودش هم می دونه باید بندازنش دور . چرا که اون توی سطل آشغال سر کوچه شون خیلی راحته

یه عروسک پلاستیکی داغون که صاحبش و دوس داره. که صاحبش هم اون و دوس داره

من دارم توی توهمات تاریک خودم آب می شم. دارم توی آتیش خودم آب می شم.

یه عروسک پلاستیکی داغون که با خودکار خط خطیش کردن و یه کسی چشماشو از کاسه در آورده

بعد یه تور سفید انداختن روی سرش و از اون به بعد بهش گفتن عروس

حالا دیگه گذشته. دیگه عروسی در کار نیست. حتی تور سفیدی. حالا دیگه من یه آدمم . یه آدم معمولی مثل بقیه. دارم همون جوری زندگی می کنم که زن های چهل ساله زنده ن

می دونم که یه روز قیچی رو می گیرم دستم و همه ی چیزهای سیاهی که رو سرم دراومدن رو از بیخ می برم. تا شاید خودمو تحقیر کنم

تا شاید دلم خنک شه. شاید این آتیش تنهایی خاموش بشه. شاید من یه کس دیگه ای بشم

من در همین لحظه همین جا می خوام اعلام کنم که من از امشب می خوام تصمیم بگیرم که خدای خودم رو پیدا کنم.

می خوام برای لحظه ی مرگم تلاش کنم و آرزو کنم...آرزو کنم ... آرزو کنم................

اما خدای من اراده ای که گم کرده بودم رو به من برمی گردونه؟؟؟

...

چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1387
برای مردها.................

 

سلام هم خونه ای من

و هم خونه ای که با هم اتاقی خیلی فرق می کنی

این یه نامه ست . که من برای تو می نویسم. برای تو که هیچ وقت این نامه رو نمی خونی. برای تو که هیچ وقت پست های من و نمی خونی. چون که برای تو چیزهای مهم تری برای خوندن هست

چون برای تو هیچ وقت مهم نیست که من به چی فکر می کنم و چی می نویسم و چی می گم

چون کسای زیادی هستن که برای تو مهمن. کسای زیادی هستن که با تو حرف بزنن و تو بهشون گوش بدی و باهاشون بخندی و باهاشون حرف بزنی

اونا رو بیشتر از هر چیز دوست داشته باشی و خوش ... خوش ... و خوشبخت باشی

دارم برای تو می نویسم که نمی دونم چرا این قدر تو رو دوست دارم و نمی دونم چرا تو می گی که این قدر من و دوست داری.

می خوام برای تو بنویسم.

دلم می خواد بهت بگم بدونی که چقدر از مردها متنفرم. که الان... درست از همین امروز چقدر از همه ی مردها متنفرم

از بیست ساله ها ، سی ساله ها ، چهل ساله و بیشترساله هاشون

چقد دلم می خواد بهت بگم که یه مرد خوشبخت مردیه که زن های زیادی واسه خوشبخت بودنش داره. و یه زن خوشبخت زنیه که هیچ مردی برای خوشبختیش نداره

چقد تا الان دلم می خواست هر چی که می دیدم برات تعریف کنم. از مردهایی که می بینم. از مردهای خوشبختی که می بینم. از خوشبختی .... خوش....خوش....

و از زن های تنهای زندگی من... که در آشپزخانه با ظرف ها زندگی می کنند

و دلم می خواست بهت بگم که چقدر از زن ها متنفرم.

و زن ها

که خوشبختی اون ها در ندانستن اون هاست

و این مهم ترین جمله ای است که در طول تمام عمرم زده ام. و کاش کسی همون قدر که من در طول تمام عمرم به این جمله فکر کردم به اون فکر کرده باشه

حالا.. هم خونه ای من

که هیچ فرقی با هم اتاقی نمی کنی

این دیگه یه نامه نیست. و اون رو برای تو نمی نویسم. چون تو هیچ وقت این رو نمی خونی.

چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1387
حالا.. من.. رسیده ام.. به این جا

چقدر این دفعه فرق می کنه. چقدر این دفعه دلم می خواد کسی که بهش می گن هم خونه ای (!) این جا نیاد. من و نخونه. من و نشنوه

چه جوری می تونم احساسمو توی این صفحه بنویسم وقتی که حتی خودم هم نمی دونم اون چیه. هم خونه ای که دیگه دوسش ندارم اما خیلی دوسش دارم. هم خونه ای که می خوام به اندازه ی یه دریا از من دور بشه اما نمی خوام دور بشه

نمی دونم چه جوری باید بگم که : ((دیگه دوسش ندارم اما دوسش دارم ))یعنی چی

خدای من

دارم شنا می کنم. توی این دریای عمیق نفرت که توش فرو رفتم و می دونم بیرون اومدنی در کارنیست.

نفرت از دیوارهای دور و برم. از آدم های تو خیابون. از نگاه ها.. از صداها

حالا.. تو که بهت می گن هم خونه ای. تو نمی دونی که خاطرات بد من از تو موندنی ترن. تو نمی دونی که من و اذیت کردی. از همون روزی که مردی از یکشنبه بودی و تو نمی دونی که من چقد دوست داشتم

حالا... حالا... حالا... دعا می کنم که دیگه این جا نیای

تو دیگه بخشیده نمی شی. برای خودت دعا کن

و من حالا دارم از دست دادن همه چیزمو می بینم. من دارم از دست می دم و تو داری به دست می یاری. این ها شاید قانون زندگی باشه. اما یه قانون سگی دیگه ست کنار بقیه ی چیزهای سگی

درسته که من از نظر تو یه دیوونه م. واقعا تو راس گفتی. به قول تو آدم سالم که این جوری نمی کنه

اما این و باید بدونی... که من از آدم های سالمی که تو داری متنفرم. از لبخندی که روی لبشونه متنفرم. و باید بدونی که تو من و درک نکردی چون هیچ کس دیگه هم نکرد. اما من تو رو درک نکردم چون همه ی آدم های سالمی که داری و همه ی عروسک کوکی های تو درکت می کنن. چون تو آدم درک نشدنی ای نیستی

هم خونه ای عزیزم. تو حتی نمی دونی که من به کجا رسیدم. و هیچ وقت هم نخواستی که نجاتم بدی. چون من هیچ وقت اهمیتی نداشتم. فقط این مهم بود که اعصاب تو رو خورد نکنم. فقط همین بود که برای تو اهمیت داشت

 تو حتی نمی دونی که من به کجا رسیدم...............

که دیگه حتی از شنیدن صدای قهقهه ی تو هم بدم می یاد

تو هم شبیه همون هایی. همونایی که هر روز صبح و شب توی مترو می شینن کنار من  روی صندلی و همین طور که دارن خودشون و رنگ می کنن صدای قهقهه شون توی سرم ناخن می کشه.

تو هم شبیه همون ها شدی

دوس دارم مال همون ها باشی


قرار بود این نوشته به خاطر جلوگیری از به قتل رسیدن من توسط یک  هم خونه ای برداشته بشه اما این اتفاق نیفتاد به دو دلیل:

۱) دیگه دیر شده

۲)ترجیح می دم به قتل برسم

چون هم طویله ای من اون یک درصد احتمالی که برای نجات من بود رو هم دیشب به طرز وحشیانه ای از بین برد

پایان

 

شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1386

 

عروس مرده بعضی وقتا خیلی خطرناک می شه

اصلا وقتی خدا می ره همه چیز خطرناک می شه

کسی هست؟

کسی هست که پیشنهادی برای پاک کردن این عکس داشته باشه؟

عروس مرده داره می خنده و حالش خوبه. اما حالش خوبه؟؟؟ خدا که بره یعنی حالش خوبه؟ اصلا مگه همچین چیزی امکان داره؟

تو سر عروس مرده آرزوهاش دارن گریه می کنن. اونم با صدای بلند

اما همخونه ی عروس مرده اگه نبود شاید دیگه آرزویی هم نبود.

عروس مرده نمی دونه چرا روزاش دارن می گذرن. صبح تا شب. فقط برای پختن غذا و خوردن غذا

عروس مرده نمی دونه چرا دیگه عروس نیست

شاید چون آرزوهاش دارن توی سرش گریه می کنن. اما هم خونه ی عروس مرده می گه که اون هنوز هم یه عروسه

اما عروس مرده هنوز هم نمی دونه که غیر غذا ... غذا.. غذا...

دیگه چه چیزی می تونه باشه؟؟؟

عروس مرده از هم خونه ی عزیزش می ترسه

دوشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1386
!!!!!!!!!!!!

هیچی ...

همین !